2009/07/08





شطحی برای یک صدا

چه در افق بود که چٌنان چشم بر اقیانوس سرخ فام اش دوختی و در شعله های بیکرانش سوختی. هان ای طراوت شبنم نشسته بر برگ برگ دل در هر بهاری، چه در کویر بود که تشنگی را تاب نیاورد جز نوشیدن جان خونرنگ تو از برای رویش شاید بوته ای نو، از اعماق سکوت صحاری.

اینک که اشک، خجلتزده از گوشۀ دیدگان دریائی ات، به جان حسرتزدۀ آبشار زندگیمان می چکد، مرا بازگوی ای ندای چکاوک بر درخت تاریخ، چه در کتاب زیبائی معصومانه ات، به نقش نشسته بود که اینچنین چشمهای قلبت را بخویش خواند تا حیرت شعور را برانگیزد از اینهمه آهنگ جوانی، در کمتر از آنی... بسان موج بلندی که همۀ سواحل را درنوردید و آدمی را دوباره معنا داد با بخاک غلتیدن یک سپیدار!

تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت


2009/06/08

تا خدا هست، آزادی نیست!

در آزادی بود - که عشق را شناختم

و مهربانی را

و دلسوزی به حال پرنده ای را،

که زیر رگبار - بدنبال آشیانه ای ست

من! در آزادی بود - که دانستم،

باید به زندگی احترام گذاشت

و به زن - و به کودک - و به سالخوردگان

و دوست داشت درخت را

و آب را - و خاک را - و آفتاب را

و موجهای آرام دریا را

در آزادی بود که فهمیدم،

من - بدون محبت - هیچ است

و تن - بدون وجدان - پوچ است

و انسان - بدون آزادی،

تنها - حیوانی قابل ترحم است!

...

و اما اکنون،

کسی هست که بجای من - می خندد

بجای من - می گرید،

می اندیشد - می گوید

و برای تداوم نفسهایم - تصمیم می گیرد

و ارادۀ اوست،

به قیمت اسارت عشق

او نمایندۀ خداست...

نه - نه! او خود خداست

در همه جا هست،

حتی در رختخواب خردسالی،

که به عقد پیرمردی درآمده است!

آری در آزادی بود که دانستم،

تا خدا هست - آزادی نیست

عشق نیست - محبت نیست

برادری و برابری - و شادی نیست

و انسان - می شود ابو مصعب الزرقاوی،

که سر آدمی را - مانند سر مرغ - گرد تا گرد - می برد

در آزادی بود که دانستم،

نمایندۀ خدا - حیوان درنده ای ست - در لباس ایمان!


2009/03/18

درسی قدیمی!

درسی قدیمی!

لحظه های بسیاری رفته اند،

در بیداری و خواب ما

وقتی که برف باریده است و،

جشن عروسی درختان بوده است

یا آفتاب - هجوم آورده است،

درختان میوه را،

تا رها شوند - از سنگینی حمل فرزندان بسیار

...

آری عمر ها طی می شوند

و لحظه ها بی بازگشت اند

و ما هربار باز به کلاس اول می رویم

تا بخوانیم درسی قدیمی را،

و دوره کنیم کلاس نخست تا آخر را

... اما از همهء اینها گذشته،

نگاه کن!

باز هم گنجشکی بر روی درختی جیک جیک می کند

نکند بهار در راه است!

برخیز...

لحظه های بسیاری رفته اند

اما خوش است لحظه هائی را که در راهند!

به این بیاندیش،

که چقدر باران خواهد بارید

و چقدر شکوفه خواهد خندید،

لبهای صبح فردا را...

23 - 12 - 1378








2008/09/10

نگاه خیس !

در سکوت - خانه ای می سازم،

با نقش انگشت به روی خاک

اتاقهای بی سقف ... دیوارهای بی ستون

با ورودی هائی بی در - رو به بی نهایت

از آسمان - قطره ای می چکد

و چکه چکه ... رگبار می زند...

بناگه - مرزهای خیال - در تهاجم باد،

به باد می رود - به باد - به باد...

خیال خوش،

خانه - آشیانه - وطن!

ز یاد می رود - ز یاد - ز یاد...

به پشت سر - به گذشته می نگرم

نگاه من از اشک - خیس می شود!،

و خانه ام از خاطرات تهاجم

سکوت می کنم! سکوت! سکوت!

به نقش انگشت - دوباره به خاک،

نقوش نقشه ای - دوباره به معراج - میرود...

هفدهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی



2008/08/26

من هرگز نخواهم مرد!




چه بسیار آموختم - وقتی بهار بود

و هر سوی - در آسمان آبی روشن،

کسی پرواز را می آموخت،

برای اینکه سفری بیاغازد - از برای زندگی...

یادم می آید روزی،

شاید در ابتدای تولد آفتاب

درختان - سخت گریستند،

همراه با باد و باران

و زمین دهان گشود،

تا جاده ای را ببلعد

اما من ترانه ای خواندم

ترانه ای که نجوای نسیم بود - در پیراهن بنفشه ها

و شادی را درودی فرستادم،

تا مپندارد زمین - که من هراسیده ام

و از اینروست اگر - هنوز نخوابیده ام

آری دوستان من...

من هرگز نخواهم مرد!

چرا که آموخته ام درود را

و سفر را

و هدیه کردن - عشق و شادمانی و امید را...

بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی


2008/08/21

ما با هم هستیم!



وقتی که مهربانی را هدیه می کنی،

و اشک را بدرقهء راه

حتی بهار هم عاشق می شود - پائیز را

آری دوست من،

ما با هم هستیم،

حتی وقتی که خاکمان - بستر گلهای بنفشه است

و ذرات وجودمان - در رگهای برگ تاک

هم از اینروست اگر که مست اند - عالم و آدم،

از طراوت مهربانی ما

حتی وقتی از آسمان - غصه می بارد...

بیست و هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی


2008/08/18





قطار سوت می کشد...
به ایستگاه آمده ای
قطار سوت می کشد
مردم از پلکان جدائی - بالا می روند
و همچنین تو
کسی می گرید...، کودکی در جدائی از پدربزرگ
اشکی ز چشمانی می چکد،
(( سربازی - شاید - در بازگشت به جبهه ای ))
صدائی می آید:
مسافرین محترم!
مراقب وسائل خود باشید!
و تو - در میان سرشک خود،
مرا با لبخندی - به فردا می سپاری...
بدرود ای سرخ ترین گلهای بهاری
بدرود ای بادهای نیمه شب صحاری
بدرود ای سپیده دم...
بدرود ای قدیمی ترین داستان خوب آشنائی!
بدرود.............
به ایستگاه آمده ای...
قطار سوت می کشد
مردم از پلکان جدائی - بالا می روند
بیست و ششم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

2008/04/29

جاده ها در انتظارند!




جاده ها در انتظارند!

باز خواهم گشت،

به جاده ای که افق آن،

در آغوش کوه آرمیده است

و سقف کاروانسرا هایش،

سفره ای از شهاب و ستاره است

و باد می خواند - آوای گرم خویش را،

در لابلای سپیدار های راست قامت اش

باز خواهم گشت،

به جاده ای که چشمه های کناره اش،

سرشار از مهربانی با پونه اند

و چکاوکان را می نوازند،

در سحرگاه آرامش خاک...

آری، جاده ها در انتظارند،

تا رفتن را معنی دهند

با گامهای زندگی ما،

وقتی کودکان سپیده را دست می گیریم،

و می آموزیم - بودن را

و خندیدن را

و گام زدن،

جاده های رنگین کمانی پس از باران را...

دهم اریبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت

2008/03/24

بهاریه




بهاریه

فرهاد عرفانی مزدک



شکوفه بر سمند و، نفحه اینجاست
عروس خاطره، بر توسن ماست

ز شرق عالم از، عطر گلستان
به مغرب، صفحه ای، از عشق پیداست

نسیم یاسمن، غلغل فکندست
دل نرگس، اسیر صبح رویاست

گل سنبل، به سفره، خوش نشیند
تو گوئی، خانهء خورشید اینجاست

به سبزه، سینهء سامان، سحر شد
سراسر، خانه مان، مهمان دنیاست

من و دل، خانهء آبی دریا
چو رقصان، ماهی قرمز، به میناست

کبوتر می پرد، باز(ی) به بازی
تو گوئی، جنتی، بر صحن اسماست

شب آه و سبوی خالی ام، رفت
شراب شاهی ام؛ شاهانه؛ برپاست

من و یار و کنار و بوس و خنده
چنین؛ ایران ما؛ در نقل عنقاست

به نوروزم بگو؛ افغان بیاید
دلم تنگ ِ برادر؛ صبح فرداست

دوشنبه؛ بی نوای بلخ؛ مگزین
که بلبل، در قفایش، آه... غوغاست

خوشا روزی، پر از، مهر و محبت
چو نوروزم، به روز و، مهر دیباست

بکن بیرون ز دل، مزدک، بدی را
که نور پاکی از، مشرق هویداست

نوروز هشتاد وهفت


2008/03/19

نوروز دلگشا

نوروز دلگشا


فرهاد عرفانی مزدک


به به صدای گرمی از کنج دل برآمد
گویا زمان فرقت اکنون دگر سرآمد

دور غمم برفت و صبح صلا بپا شد
از مشرق نگاهم خورشید نو برآمد

آواز می پرستان آمد ز طرف بستان
آوای قمریان را چون تحفه در برآمد

می شد به جوش خم را خمخانه را هیاهو
چون غوره را سلامی همپای نوبر آمد

بانگ بلند شادی بر بام آسمان شد
زیرا که باغ دل را خورشید دلبر آمد

یکدسته گل؛ بنفشه! بر دست کودکانم
لبخند چهره هاشان، رخشان چو مرمر آمد

آهنگ رقص چشمه آید ز جانب کوه
آری چو خون به رگها اصوات همبر آمد

مزدک ز خواب نوشین برخیز و چشم بگشا
نوروز دلگشا را بین کز سحر تر آمد


بیست و نهم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

2008/02/18

درنگی در هوای بامدادان



درنگی در هوای بامدادان



قدمهای ِ خیال ِ ساربانان
من و کوه و صدای چشمه ساران
کلام ِ عنبرین ِ سبز ِ فردا
و شرحه شرحه عطر تند باران

گرم یک لحظه دیگر بود باقی
دمی آسودن ِ با میگساران
به گامی همرهی با نرگسی مست
به یک لمحه میان ِ سبزه زاران

چه می شد با نگاری می خزیدم
بزیر ِ سایهء پلک ِ بهاران
به دستی چشم ِ مست ِ دیدنم بود
به دستی عطر ِ دست گلعذاران

هوای بودنم تا هست باقی
کسی خواند مرا چون لاله زاران
کسی در من زند دائم به نقشی
ترنج ِ نقشهء امیدواران

هلا ای بوسهء صبح ِ طراوت
بیا بیرون ز سلک سایه ساران
بخوان با شمس ِ شرق ِ جام ِ قلبم
طلوع ِ شادی ام با غمگساران

سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

2008/02/15

از در شدم به راغ ...



از در شدم به راغ ...

از در شدم به راغ

باغ، خسته بود

مردی کنار حوض،

دست - به نقشهای آب می زد

کنار او - به تخت چوبی

کسی گریزان ز رنگهای زرد،

خود را - نه! خویش را - به خواب می زد

وانسو ترم- باد

همچو شلاق - خود را به خاک می زد

آفتاب - مدام - مدام - مدام،

سلام می داد - هردم به موج

یک ماهی خیال - سرخرنگ،

در قعر نگاهم - خود را،

نه! خویش را - تاب می داد

...

از در شدم به راغ

باغ، خسته بود

با چشمهای سبز،

به انتظار - به انتظار نشسته بود

امید - به قهقههء خندهء کودکی،

در آنسوی دیوار - بسته بود...

...

از در شدم به راغ

باغ، خسته بود

...

بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

2008/02/01

از باد کوبه تا بلخ - از شوش تا ایروان !


از بادکوبه تا بلخ - از شوش تا ایروان
اینجا سرزمین جنگجویان بی کفن است!
اینجا پر از لاله های بی گلبرگ،
در هر سرای و - هر دشت و هر دمن است
اینجا نغمه های باد - از درهء پنجشیر،
بر بام پامیر - اذان می شوند
و خورشید - بر سجادهء دماوند،
نماز عشق می گذارد
اینجا سرزمین بینوایان ِ با نواست
اینجا پر از ققنوسهای در آتش،
دریادلان ِ به طوفان - ناخداست
اینجا سرزمین هرات...
خجند و بلخ و دشت مغان - ایروان
پر از وسعت شوش و خراسان!
سرای عشق و غزال و غزل،
شکوفه های روان - به رودهای بی صداست!
اینجا سرزمین عقابهای بلند پرواز آرزو،
بر کرانه های سواحل نظر است
اینجا سرزمین جنگجویان بی کفن است...
دوازدهم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

2008/01/24

به روی شمع می خندم !




به روی شمع می خندم !




در آن آنی که من - خسته،

به روی شمع می خندم...

و پلکی را به روی پلک - می نهم - شاید،

تن فرسوده را - لختی دگر - همره کنم - آید،

کسی از دوردستها

میان مه

و دستش در هوا می چرخد از شادی

و می گوید:

آی - فرهاد!

مکن فریاد!

صبح می آید

نگه کن - در پشت من شاید - تو می بینی،

که خورشیدی شبیه جام آتش - می درخشد

و ...

و اما پلک - بگشوده

تنم خسته ست

به روی شمع می خندم

چه رویائی ... چه رویائی !

1 - 11 - 1386

2008/01/10

سکوت



دلیلی دارد


و هر کس

برای سکوت


آسوده بگذاریدش


شاید دلش آسمانی شود





.............


..................


.........................


..............................


....................................

و رفتم گاه با باد


و رفتم گاه با باد








چو رگباری که می بندد



نگه بر عمق دره



راه - بسته ست



و هر عابر - نشانی ست



دلیلی بر سکوتی ژرف و بی رنگ



ز اعماقی که کس را - هان! خبر نیست



که پژواکی رسد - چشمان ِ دل را



...



و من - نی را سلامی - ز نای ِ صبح دادم



نشستم زیر باران



و رفتم - گاه با باد



و خواندم در نوای مه پرستان



و دیدم چهره ای مینائی از خاک



بوقت خواب نرگس - رو به جانان



کلامم گشت - خندان



چو رگباری که می بندد



نگه بر عمق دره



نشستم زیر باران





هفدهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش






2008/01/02

گل سرخی در آب



گل ِ سرخی در آب

گل ِ سرخی بر آب است و - گل ِ سرخی در آب

و پروانه ای بخواب - بدین سراب خراب

.........

چه شبهاست - که قوست - بی تاب

تا موج نگیرد آرام - ساحل شود رام

یک دم نشیند - خیال آبی صبح،

بی مهر فروزان،

جامی طلا ز این شراب ناب!

...........

آری خراب است - خراب - خراب - خراب...

هر دم بر آب است - حباب - حباب - حباب،

لیکن سلام کن - سلام کن،

سرخی ِ گل را - شراب را،

و شعر شهر شباب را...

کین دم که می رود فرو،

آری چو گل در آب

وان را که می شود فراز

آری گلی ست به آب

پروانه ای به خواب،

پروانه ای ست به خواب

افسانه ای چو خواب!.......

دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/12/21

زنده باشی





زنده باشی !


زنده باشی، تا باز هم باغ دلم، از آوازت مست شود


و کبوتران باور کنند،


که حتی در جهنم هم،


قناری ها آواز می خوانند...

و پونه ها

در کنار چشمه ها – به رقص می آیند

زنده باشی، تا باز هم باور کنم، که باورها زنده اند

همچون خورشید روی تو

که هر روز - بر بام زندگی ام طلوع می کند

و درختی که شکوفه می دهد

حتی اگر به ارتفاع زیبائی - برف باریده باشد

زنده باشی – زنده باشی دوست من!

تا زندگی بدون زندان باشد

وقتی صدای خنده هایت پرواز می کند

در لابلای سپیدارهای منعکس در چشمهای دریائی صبح

و آفتاب می درخشد

از میان طلوع نسترن مهر

فرهاد عرفانی – مزدک

شب چلهء هزار و سیصد و هفتاد و شش

2007/12/10

در دستگاه آفتاب


در دستگاه آفتاب
گوش کن که می آید
گوش کن که می رسد صدائی تازه
از جائی در دور دست
اگر چه باد راست - چون سدی بلند
،و خروش رودخانه راست
چون هیاهوی جنگاوران
،و غرش رعد راست
همچون تازیانهء خدایان - بر پیکر انسان
...گوش کن که می آید
،می آید صدائی تازه
،نوای بلندی از آرامش
همچون برگی که به آرامی فرود می آید
یا شبنمی که می لغزد - به ساقهء لاله های سرفراز
...از جائی در دوردست
می آید صدائی - که می خواند گرمی را
...در دستگاه آفتاب
همچون نغمهء سحرگاهی تار
وقتی دستان ز خواب برمی خیزد
...گوش کن که می آید
از پشت کوههای آرزو
با سبدی پر از تمشک
اگر چه باد راست - چو سدی بلند
،می خواند ترا
که شامگه تاکنون - چشم ننهاده ای بر هم
...گوش کن که می آید
بیست و دوم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/12/01

یادش بیاد باد، نادیا





یادش بیاد باد، نادیا

شهر هرات ، (( مزار شريف )) شد

گل بر زمين فتاد

عشق ، به خاك شد


آن آذرخش


تندر – كه مي تنيد – به باغ مهر


آتشفشاني كه آذرش


روشنگر هزار شهر خموش بود


... بيناي روزگار

وان قلهء عقلاحساسعاطفه


آري در اين كوير – به باد – بباد شد

يادش بياد باد – ناديا


!!! شهرش، به داد


روزي دگر – غزال ِ تند پاي غزل


... بر کوه سرزمین اش - تیز پا


آه ! يادش بياد باد ناديا

20 – 8 - 1384

2007/11/20

قبول کن که انسانی











!قبول کن که انسانی





به همین سادگی است؛

!قبول کن که انسانی

،و آنچه البته ترا جدا می کند

از همهء جانوران

و همهء جانیان

و همهء خونخواران و ابلهان

! البته که همین انسانیت توست


به همین سادگی است؛

!قبول کن که انسانی

،آنگاه نه سفید خواهی بود، نه سیاه

... نه ترک، نه عرب

... نه اروپائی، نه آمریکائی

، و آنچه البته ترا جدا می کند

از همهء چهار پایان گوش دراز

و از همهء کوته نظران و متجاوزان

... و همهء درماندگان در عصر توحش

!البته که همین انسانیت توست


به همین سادگی است؛

!قبول کن که انسانی


بیست و چهارم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی


2007/11/12

صافی - پدر

صافی - پدر

ساقی - پدر

صافی - پدر

کوهی توان که پشت داد

دریای مهر و نور

،دستان سبز عشق

بر سر - چو کودکی

رهبر بوقت خویش

در این سراب و چاه

وقتی که گم شدی - گاهی به هیچ و راه

... او در نگاه ماست

او در خیال ما

او در کلام ما ... او در پیام ماست

ما - سایه ای - شبی

خورشید جان - پدر

، اینک عصا زنان

... تنها به راه خویش

اشکم به دیده است

در پشت سر - روان

یادش چو شعله ای ست

گرما به جان ما

در پی - روان - صداست؛

ما - سایه ای - شبی

!خورشید ِ جان - پدر

یازدهم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی


2007/10/28

! این عالم خیال



! این عالم خیال

برفی ! هواست

سوزی - بپاست

برگهای خشک را - بینم به خواب و باد

هر چشمه ای جداست - از چشمه ای دگر

،بر شاخه ای بلند

زیبا - ترانه ای ست

قمری به راه خود

قرقی به آسمان

گنجشککی به راه - هر سو به لحظه ای

... به به! چه عالمی ست

به به! چه رنگ خوش

،آری خنک هواست

لیکن چه دلنشین - بنشستنی کنار

پیپی به لب - ... و دود

نقشی ز زندگی - هردم بر این روال

،... به به! چه عالمی ست

!این عالم خیال

یکم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

2007/10/23

! این خدایان شکم گنده



! این خدایان شکم گنده

پاسخی نیست شما را

آنهنگام که از تشنگی کویر می پرسید

... یا آنزمان که از بیخانمانی قاصدک

! تنها به این بسنده می کنند - این خدایان شکم گنده

: که بگویند

!! در صف بایستید ای چلغوز های بی چیز

شما را لیاقت همانست - که در دست است

...

نه - نه - پاسخی نیست شما را

وقتی لاله های واژگون می گریند - در فراق باران

و برگها می ریزند - دسته دسته در بهار - ناگهان

و آشیانه ای می افتد از فراز سپیدار

، در آن حال که هنوز - تخمی در آن

... به انتظار جوجه شدن است

مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/10/10

... چو خنده در هوا کند




... چو خنده در هوا کند

نشسته پشت بوته ای

کبوتری - سیه - سپید

بزیر پر سر و - ولی

چمن - چو رختخواب تر

بزیر پای بی پرش

...

ز گوشه ای - به ناگهان

زند به سنگ سخت خود

چو کودکی - تن نحیف

کبوتر از هراس و گیج

... بناگهان پرد هوا

، نشانده خنده بر روان

لبان کودک ِ دوان

، ولی خود از نشان سر

به بال زخمی اش - غمین

نگه به بچه می کند

رضا به درد خود - صدا

... چو خنده در هوا کند

سی و یکم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

2007/10/03

هان! شما ای آدمیزادگان



هان! شما ای آدمیزادگان

، تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت

! در اثبات آدمیزادگی

،وزان پس

،قضاوتمان خواهند کرد

قاضیانی با شمشیر آفتاب در دست

و غرش آذرخش در صدا

...

هان! شما ای آدمیزادگان

تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت

!در اثبات کرم نبودن

،وزان پس

،شکاری خواهیم بود

در پنجه های شکارچیانی از تبار عقاب

... که حتی مرگمان را به هیچ می انگارند

امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/09/28

در زمهریر ِ بی افق




در زمهریر ِ بی افق

خرده می گیرید - خردشدگان را

بی آنکه خرد را - پشتوانهء حکمت بدانید

و عشق را - دستمایهء حرمت

...

گاهگاهی چنین می اندیشم که

، آیا سزاوار بودند هبوط را

آن برکهای رنگین - که پائیز را - فرش دستباف بودند

وان شاخه های منقش به نقشهای زندگی در پرده های سبز

که چشم را چشم انداز بودند - در زمهریر ِ بی افق

آیا ایستادن را سر انجامی جز نشستن نیست

تا خفتگانی بایستند به نوبت خویش

تا به رستخیز سلام دهد - دانه ای که در خاک است

از پس قطره قطره آب شدن

و در خویش فرو شدن - همچون برف

که آرام می گیرد در طغیان آفتاب

تا اصل بر درخشندگی باشد - نه در ذوب شدن

...

آری آری می دانم

که همچنان خرده می گیرید - خرد شدگان را

بی آنکه - خرد را - پشتوانهء حکمت بدانید

و عشق را - دستمایهء حرمت

.......

امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی





2007/09/23

پس از آغاز



پس از آغاز

پس از آغاز - باور کن

همیشه - پس از آغاز - باور کن

باور کن که هیچ باوری پایدار نیست

مگر پس از آغاز

همچون غذائی - که در دهانت باشد

و یا همچون خون - در رگهایت

نه همچون باد - در مشتهایت

...

! دوست باورمند من

! هان - شما ای معتقدان شیفته و شیدا

گر چه همچون طلوع هر روزهء آفتاب - باورتان دارم

، اما باور کنید که خانهء باورتان

چونان گلبرگی است بزیر رگبار

یا همچون کلبهء خیال من

در مسیر بارانی سیل وار

آری - آری دوست باورمند من

فقط - بله فقط - پس از آغاز - باور کن

شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/09/21

دلآهنگ


دلآهنگ
برگهای خشک را می روبد باد
آنهنگام که گیسوان درختان - سبک می شوند
با دلآهنگ لالائی خزان
، و آغوش خواب - گشوده می شود
به روی نغمه های آرامگیر شبانه ماه
... آه
چه نقشهای دلپذیر رنگینی است - زمین را
در کناره های کوچه باغ
یا حاشیهء چشمه های اندیشهء رهگذران
وقتی خضوع درختان را می نگرند
... از روی دیوارهای کوتاه کاهگلی
...
برگهای خشک را می روبد باد
تا صدایمان کند باران
با ترانه هائی از جنس رگبار
، و سپس
، سایه ای از کودکی - که برای بلدرچینی
... کنار پنجره - دانه می چیند
بیست و پنجم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

2007/09/19

آبی ترین آسمان جهان




آبی ترین آسمان جهان
آبی ترین راه
راهی است که به خنده ختم می شود
آنگونه که عشق - به مهر
و تابش خورشید - به رشد سبزترین زمین زندگی
...
بیائید - بیائید دوستان
گلپونه های کنار چشمه ای در بینالود
دریاچهء سبلان
کویر یزد
و آبی ترین آسمان جهان
آسمان عشق
... شما را به انتظار نشسته اند
و همراه با چکاوکان - شما را می خوانند
که آبی ترین راه
راهی است که به خنده ختم می شود
آنگونه که عشق به مهر
! و سرایش شعر - به شعور
شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/09/18

پرسشهای رنگین
























پرسشهای رنگین
دریغ از آفتابی که می درخشد شما را
و سقف نیلگون واژگونی
که پناه می دهد - نفسهایتان را
شما ای خوارشدگان
دریغ از لبخند کودکان - شما را
اگر دست بر زانوی مستی مگذارید
و جرعه ای از شراب جسارت را - ننوشید
فردا پر است از پرسشهای رنگین
وقتی که فرزندانتان - بجای عصا
نیزه ای بر زیر گلویتان خواهند بود
شما را می گویم - ای بخاک خزیدگان
و شما را - ای به کاخ نشستگان
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/09/16

ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم




ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم

... نسیمی سرد - در راه است

، بجز زاغی که می خواند

تک و تنها - به راغ ِ زرد پائیز

کسی هم نیست پیدا

بجز آهی

کسی هم نیست - در راه

...

دوباره یک جهان رویا

و دریائی خیال ِ آبی ِ شیدا

دوباره سبزی ِ امیدواری

به دیدن - در افقهای صحاری

دوباره این من و این کوه ِ پندارم

... که کبکی می خرامد در نگاهش

تنم اما - چه می لرزد

نسیمی سرد - در راه است

...

مرا ای گرمی ِ روزان ِ یاری

! مرا دریاب - گاهی

ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم

ترا چون آتشی - من می نوازم

! مرا دریاب - گاهی

مرا - ای گرمی ِ روزان ِ یاری

... نسیمی سرد - در راه است

شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

2007/09/15

مرزهای آسمانی









مرزهای آسمانی
پس از پرواز
پرندگان می میرند - در آغوش درختان جوان
و آسمان - بیادشان می سپارد
همچون ابری که دیروز آمد
امروز بارید
و فردا نیز - نشانی از نشان اش - نخواهد بود
آنقدر می دانم
آری می دانم - که رودخانه ها جاری اند
از برکت ابرهائی که می گریند
و آسمانی که وقتی عقده ای دارد
می غرد همچون آذرخش
تا مپندارند اهالی زمین
که می توان در سکوت - خفه کرد - کسی را
آری! گرچه میدانم که دانسته هایم اندک اند
اما شما را چه پنهان
هر گز عاقلی را ندیده ام - که وزن عقل خود را بداند
و یا حتی فهمیده باشد
که پرندگان می میرند
بی هیچ اتهامی - در مرزهای آسمانی من
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

تصورات فیروزه ای



تصورات فیروزه ای
نه همچون خاکی که در آغوش می کشد باران را
نه همچون صبحی که بستر می گستراند آفتاب را
و نه همچون اسیری - که پاس می دارد آزادی را
در غروبی که زیباترین پایان را می ماند
من به آستانت سر نخواهم سائید
ای یگانه گوهر درخشان هستی - ای هستی
تنها بدانجهت که مستی بودن را ارزانی ام داشته ای
که من
که من هرگز زندکی را
بدون چشم اندازی برای تصورات فیروزه ای - نخواسته ام
و دل
تنها به رنگین کمان هفت رنگ پس از باران - نبسته ام
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش

نهالی بکار


نهالی بکار


بیاد هر پرنده ای که می میرد ،
نهالی بکار
فردا / جنگلی زنده خواهد شد
از پرواز عشق ،
بر فراز خاکی که مردمانش ،
بیاد پرندگان مرده / نهال می کارند
- و قدر پرواز را می دانند
آنهنگام که قفس ،
تنها واژهء موجود در فرهنگ لغات زبان مادری شان است !

آهای دوستی که فردا زاده می شوی
نهالی بکار !
نهالی بکارتا سرزمین ات ،
کویر ِ پرندگان ِ در پرواز نباشد ...


امرداد 1386
فرهاد عرفانی - مزدک

2007/09/14

صدای مولوی در مثنوی ام

















صدای ِ مولوی در مثنوی ام





فرهاد عرفانی – مزدک

ز ِ هَر منظر که می بینم
کسی اِستاده بر کوهی
(( هرات و بلخ و کابل – یا که شیراز... ))
کسی از جنس خورشید
درخشان در طلوعی

و یا چونان بدخشان
تلأ لو در سبوئی
شراب سرخ نابی
ز باغ شعر ناصر (1


بگو آری
من آن مستِ خرابِ شهدِ شرقم
که بانگش هر سحر – از عشق – پیداست
بخوان افغانی ام، ایرانی ام، تاجیک یا ... یاس

گل ِخوشبوی ِ مهر ِ باغ ِ احساس
نگاه ِ آدمی بر آدمیت
صدای مولوی – در - مثنوی ام

ز هر منظر که می بینم
پیام ِ روح ِ پامیر
غزلخوان بر جبین ام

دماوندم، دنا، یا پنجشیر
نوای زندگانی
من آهنگ ِ بلند ِ این زمینم
نگاه ِ آدمی بر آدمیت
ز خیام ام نگر ایمان و دینم

................................................................


((1)) : منظور از ناصر، حکیم ناصر خسرو قبادیانی، است

شهریور هزار و سیصد و هشتاد وشش