
چه در افق بود که چٌنان چشم بر اقیانوس سرخ فام اش دوختی و در شعله های بیکرانش سوختی. هان ای طراوت شبنم نشسته بر برگ برگ دل در هر بهاری، چه در کویر بود که تشنگی را تاب نیاورد جز نوشیدن جان خونرنگ تو از برای رویش شاید بوته ای نو، از اعماق سکوت صحاری.
اینک که اشک، خجلتزده از گوشۀ دیدگان دریائی ات، به جان حسرتزدۀ آبشار زندگیمان می چکد، مرا بازگوی ای ندای چکاوک بر درخت تاریخ، چه در کتاب زیبائی معصومانه ات، به نقش نشسته بود که اینچنین چشمهای قلبت را بخویش خواند تا حیرت شعور را برانگیزد از اینهمه آهنگ جوانی، در کمتر از آنی... بسان موج بلندی که همۀ سواحل را درنوردید و آدمی را دوباره معنا داد با بخاک غلتیدن یک سپیدار!
تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

































