
2009/08/17

2009/07/08

چه در افق بود که چٌنان چشم بر اقیانوس سرخ فام اش دوختی و در شعله های بیکرانش سوختی. هان ای طراوت شبنم نشسته بر برگ برگ دل در هر بهاری، چه در کویر بود که تشنگی را تاب نیاورد جز نوشیدن جان خونرنگ تو از برای رویش شاید بوته ای نو، از اعماق سکوت صحاری.
اینک که اشک، خجلتزده از گوشۀ دیدگان دریائی ات، به جان حسرتزدۀ آبشار زندگیمان می چکد، مرا بازگوی ای ندای چکاوک بر درخت تاریخ، چه در کتاب زیبائی معصومانه ات، به نقش نشسته بود که اینچنین چشمهای قلبت را بخویش خواند تا حیرت شعور را برانگیزد از اینهمه آهنگ جوانی، در کمتر از آنی... بسان موج بلندی که همۀ سواحل را درنوردید و آدمی را دوباره معنا داد با بخاک غلتیدن یک سپیدار!
تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
2009/06/08
در آزادی بود - که عشق را شناختم
و مهربانی را
و دلسوزی به حال پرنده ای را،
که زیر رگبار - بدنبال آشیانه ای ست
من! در آزادی بود - که دانستم،
باید به زندگی احترام گذاشت
و به زن - و به کودک - و به سالخوردگان
و دوست داشت درخت را
و آب را - و خاک را - و آفتاب را
و موجهای آرام دریا را
در آزادی بود که فهمیدم،
من - بدون محبت - هیچ است
و تن - بدون وجدان - پوچ است
و انسان - بدون آزادی،
تنها - حیوانی قابل ترحم است!
...
و اما اکنون،
کسی هست که بجای من - می خندد
بجای من - می گرید،
می اندیشد - می گوید
و برای تداوم نفسهایم - تصمیم می گیرد
و ارادۀ اوست،
به قیمت اسارت عشق
او نمایندۀ خداست...
نه - نه! او خود خداست
در همه جا هست،
حتی در رختخواب خردسالی،
که به عقد پیرمردی درآمده است!
آری در آزادی بود که دانستم،
تا خدا هست - آزادی نیست
عشق نیست - محبت نیست
برادری و برابری - و شادی نیست
و انسان - می شود ابو مصعب الزرقاوی،
که سر آدمی را - مانند سر مرغ - گرد تا گرد - می برد
در آزادی بود که دانستم،
نمایندۀ خدا - حیوان درنده ای ست - در لباس ایمان!
2009/03/18
درسی قدیمی!
لحظه های بسیاری رفته اند،
در بیداری و خواب ما
وقتی که برف باریده است و،
جشن عروسی درختان بوده است
یا آفتاب - هجوم آورده است،
درختان میوه را،
تا رها شوند - از سنگینی حمل فرزندان بسیار
...
آری عمر ها طی می شوند
و لحظه ها بی بازگشت اند
و ما هربار باز به کلاس اول می رویم
تا بخوانیم درسی قدیمی را،
و دوره کنیم کلاس نخست تا آخر را
... اما از همهء اینها گذشته،
نگاه کن!
باز هم گنجشکی بر روی درختی جیک جیک می کند
نکند بهار در راه است!
برخیز...
لحظه های بسیاری رفته اند
اما خوش است لحظه هائی را که در راهند!
به این بیاندیش،
که چقدر باران خواهد بارید
و چقدر شکوفه خواهد خندید،
لبهای صبح فردا را...
23 - 12 - 1378
2008/09/10
نگاه خیس !
با نقش انگشت به روی خاک
اتاقهای بی سقف ... دیوارهای بی ستون
با ورودی هائی بی در - رو به بی نهایت
از آسمان - قطره ای می چکد
و چکه چکه ... رگبار می زند...
بناگه - مرزهای خیال - در تهاجم باد،
به باد می رود - به باد - به باد...
خیال خوش،
خانه - آشیانه - وطن!
ز یاد می رود - ز یاد - ز یاد...
به پشت سر - به گذشته می نگرم
نگاه من از اشک - خیس می شود!،
و خانه ام از خاطرات تهاجم
سکوت می کنم! سکوت! سکوت!
به نقش انگشت - دوباره به خاک،
نقوش نقشه ای - دوباره به معراج - میرود...
هفدهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
2008/08/26
من هرگز نخواهم مرد!

چه بسیار آموختم - وقتی بهار بود
و هر سوی - در آسمان آبی روشن،
کسی پرواز را می آموخت،
برای اینکه سفری بیاغازد - از برای زندگی...
یادم می آید روزی،
شاید در ابتدای تولد آفتاب
درختان - سخت گریستند،
همراه با باد و باران
و زمین دهان گشود،
تا جاده ای را ببلعد
اما من ترانه ای خواندم
ترانه ای که نجوای نسیم بود - در پیراهن بنفشه ها
و شادی را درودی فرستادم،
تا مپندارد زمین - که من هراسیده ام
و از اینروست اگر - هنوز نخوابیده ام
آری دوستان من...
من هرگز نخواهم مرد!
چرا که آموخته ام درود را
و سفر را
و هدیه کردن - عشق و شادمانی و امید را...
بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
2008/08/21
ما با هم هستیم!

وقتی که مهربانی را هدیه می کنی،
و اشک را بدرقهء راه
حتی بهار هم عاشق می شود - پائیز را
آری دوست من،
ما با هم هستیم،
حتی وقتی که خاکمان - بستر گلهای بنفشه است
و ذرات وجودمان - در رگهای برگ تاک
هم از اینروست اگر که مست اند - عالم و آدم،
از طراوت مهربانی ما
حتی وقتی از آسمان - غصه می بارد...
بیست و هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
2008/08/18

2008/04/29
جاده ها در انتظارند!
جاده ها در انتظارند!
باز خواهم گشت،
به جاده ای که افق آن،
در آغوش کوه آرمیده است
و سقف کاروانسرا هایش،
سفره ای از شهاب و ستاره است
و باد می خواند - آوای گرم خویش را،
در لابلای سپیدار های راست قامت اش
باز خواهم گشت،
به جاده ای که چشمه های کناره اش،
سرشار از مهربانی با پونه اند
و چکاوکان را می نوازند،
در سحرگاه آرامش خاک...
آری، جاده ها در انتظارند،
تا رفتن را معنی دهند
با گامهای زندگی ما،
وقتی کودکان سپیده را دست می گیریم،
و می آموزیم - بودن را
و خندیدن را
و گام زدن،
جاده های رنگین کمانی پس از باران را...
دهم اریبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت
2008/03/24
بهاریه
فرهاد عرفانی – مزدک
شکوفه بر سمند و، نفحه اینجاست
عروس خاطره، بر توسن ماست
ز شرق عالم از، عطر گلستان
به مغرب، صفحه ای، از عشق پیداست
نسیم یاسمن، غلغل فکندست
دل نرگس، اسیر صبح رویاست
گل سنبل، به سفره، خوش نشیند
تو گوئی، خانهء خورشید اینجاست
به سبزه، سینهء سامان، سحر شد
سراسر، خانه مان، مهمان دنیاست
من و دل، خانهء آبی دریا
چو رقصان، ماهی قرمز، به میناست
کبوتر می پرد، باز(ی) به بازی
تو گوئی، جنتی، بر صحن اسماست
شب آه و سبوی خالی ام، رفت
شراب شاهی ام؛ شاهانه؛ برپاست
من و یار و کنار و بوس و خنده
چنین؛ ایران ما؛ در نقل عنقاست
به نوروزم بگو؛ افغان بیاید
دلم تنگ ِ برادر؛ صبح فرداست
دوشنبه؛ بی نوای بلخ؛ مگزین
که بلبل، در قفایش، آه... غوغاست
خوشا روزی، پر از، مهر و محبت
چو نوروزم، به روز و، مهر دیباست
بکن بیرون ز دل، مزدک، بدی را
که نور پاکی از، مشرق هویداست
نوروز هشتاد وهفت
2008/03/19
نوروز دلگشا
فرهاد عرفانی – مزدک
به به صدای گرمی از کنج دل برآمد
2008/02/18
درنگی در هوای بامدادان

درنگی در هوای بامدادان
قدمهای ِ خیال ِ ساربانان
من و کوه و صدای چشمه ساران
کلام ِ عنبرین ِ سبز ِ فردا
و شرحه شرحه عطر تند باران
گرم یک لحظه دیگر بود باقی
دمی آسودن ِ با میگساران
به گامی همرهی با نرگسی مست
به یک لمحه میان ِ سبزه زاران
چه می شد با نگاری می خزیدم
بزیر ِ سایهء پلک ِ بهاران
به دستی چشم ِ مست ِ دیدنم بود
به دستی عطر ِ دست گلعذاران
هوای بودنم تا هست باقی
کسی خواند مرا چون لاله زاران
کسی در من زند دائم به نقشی
ترنج ِ نقشهء امیدواران
هلا ای بوسهء صبح ِ طراوت
بیا بیرون ز سلک سایه ساران
بخوان با شمس ِ شرق ِ جام ِ قلبم
طلوع ِ شادی ام با غمگساران
سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
2008/02/15
از در شدم به راغ ...

از در شدم به راغ ...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
مردی کنار حوض،
دست - به نقشهای آب می زد
کنار او - به تخت چوبی
کسی گریزان ز رنگهای زرد،
خود را - نه! خویش را - به خواب می زد
وانسو ترم- باد
همچو شلاق - خود را به خاک می زد
آفتاب - مدام - مدام - مدام،
سلام می داد - هردم به موج
یک ماهی خیال - سرخرنگ،
در قعر نگاهم - خود را،
نه! خویش را - تاب می داد
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
با چشمهای سبز،
به انتظار - به انتظار نشسته بود
امید - به قهقههء خندهء کودکی،
در آنسوی دیوار - بسته بود...
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
...
بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
2008/02/01
از باد کوبه تا بلخ - از شوش تا ایروان !

2008/01/24
به روی شمع می خندم !

در آن آنی که من - خسته،
به روی شمع می خندم...
و پلکی را به روی پلک - می نهم - شاید،
تن فرسوده را - لختی دگر - همره کنم - آید،
کسی از دوردستها
میان مه
و دستش در هوا می چرخد از شادی
و می گوید:
آی - فرهاد!
مکن فریاد!
صبح می آید
نگه کن - در پشت من شاید - تو می بینی،
که خورشیدی شبیه جام آتش - می درخشد
و ...
و اما پلک - بگشوده
تنم خسته ست
به روی شمع می خندم
چه رویائی ... چه رویائی !
1 - 11 - 1386
2008/01/10
سکوت
و رفتم گاه با باد

چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
راه - بسته ست
و هر عابر - نشانی ست
دلیلی بر سکوتی ژرف و بی رنگ
ز اعماقی که کس را - هان! خبر نیست
که پژواکی رسد - چشمان ِ دل را
...
و من - نی را سلامی - ز نای ِ صبح دادم
نشستم زیر باران
و رفتم - گاه با باد
و خواندم در نوای مه پرستان
و دیدم چهره ای مینائی از خاک
بوقت خواب نرگس - رو به جانان
کلامم گشت - خندان
چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
نشستم زیر باران
هفدهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
2008/01/02
گل سرخی در آب

گل ِ سرخی در آب
گل ِ سرخی بر آب است و - گل ِ سرخی در آب
و پروانه ای بخواب - بدین سراب خراب
.........
چه شبهاست - که قوست - بی تاب
تا موج نگیرد آرام - ساحل شود رام
یک دم نشیند - خیال آبی صبح،
بی مهر فروزان،
جامی طلا ز این شراب ناب!
...........
آری خراب است - خراب - خراب - خراب...
هر دم بر آب است - حباب - حباب - حباب،
لیکن سلام کن - سلام کن،
سرخی ِ گل را - شراب را،
و شعر شهر شباب را...
کین دم که می رود فرو،
آری چو گل در آب
وان را که می شود فراز
آری گلی ست به آب
پروانه ای به خواب،
پروانه ای ست به خواب
افسانه ای چو خواب!.......
دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
2007/12/21
زنده باشی

زنده باشی !
زنده باشی، تا باز هم باغ دلم، از آوازت مست شود
زنده باشی، تا باز هم باور کنم، که باورها زنده اند
زنده باشی – زنده باشی دوست من!
فرهاد عرفانی – مزدک
2007/12/10
در دستگاه آفتاب

2007/12/01
یادش بیاد باد، نادیا

یادش بیاد باد، نادیا
شهر هرات ، (( مزار شريف )) شد
گل بر زمين فتاد
عشق ، به خاك شد
آن آذرخش
تندر – كه مي تنيد – به باغ مهر
آتشفشاني كه آذرش
روشنگر هزار شهر خموش بود
... بيناي روزگار
وان قلهء عقل – احساس – عاطفه
آري در اين كوير – به باد – بباد شد
يادش بياد باد – ناديا
!!! شهرش، به داد
روزي دگر – غزال ِ تند پاي غزل
... بر کوه سرزمین اش - تیز پا
آه ! يادش بياد باد – ناديا
20 – 8 - 1384
2007/11/20
قبول کن که انسانی

!قبول کن که انسانی
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء جانوران
و همهء جانیان
و همهء خونخواران و ابلهان
! البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،آنگاه نه سفید خواهی بود، نه سیاه
... نه ترک، نه عرب
... نه اروپائی، نه آمریکائی
، و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء چهار پایان گوش دراز
و از همهء کوته نظران و متجاوزان
... و همهء درماندگان در عصر توحش
!البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
بیست و چهارم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
2007/11/12
صافی - پدر
ساقی - پدر
صافی - پدر
کوهی توان که پشت داد
دریای مهر و نور
،دستان سبز عشق
بر سر - چو کودکی
رهبر بوقت خویش
در این سراب و چاه
وقتی که گم شدی - گاهی به هیچ و راه
... او در نگاه ماست
او در خیال ما
او در کلام ما ... او در پیام ماست
ما - سایه ای - شبی
خورشید جان - پدر
، اینک عصا زنان
... تنها به راه خویش
اشکم به دیده است
در پشت سر - روان
یادش چو شعله ای ست
گرما به جان ما
در پی - روان - صداست؛
ما - سایه ای - شبی
!خورشید ِ جان - پدر
یازدهم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
2007/10/28
! این عالم خیال

! این عالم خیال
برفی ! هواست
سوزی - بپاست
برگهای خشک را - بینم به خواب و باد
هر چشمه ای جداست - از چشمه ای دگر
،بر شاخه ای بلند
زیبا - ترانه ای ست
قمری به راه خود
قرقی به آسمان
گنجشککی به راه - هر سو به لحظه ای
... به به! چه عالمی ست
به به! چه رنگ خوش
،آری خنک هواست
لیکن چه دلنشین - بنشستنی کنار
پیپی به لب - ... و دود
نقشی ز زندگی - هردم بر این روال
،... به به! چه عالمی ست
!این عالم خیال
یکم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
2007/10/23
! این خدایان شکم گنده

! این خدایان شکم گنده
پاسخی نیست شما را
آنهنگام که از تشنگی کویر می پرسید
... یا آنزمان که از بیخانمانی قاصدک
! تنها به این بسنده می کنند - این خدایان شکم گنده
: که بگویند
!! در صف بایستید ای چلغوز های بی چیز
شما را لیاقت همانست - که در دست است
...
نه - نه - پاسخی نیست شما را
وقتی لاله های واژگون می گریند - در فراق باران
و برگها می ریزند - دسته دسته در بهار - ناگهان
و آشیانه ای می افتد از فراز سپیدار
، در آن حال که هنوز - تخمی در آن
... به انتظار جوجه شدن است
مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
2007/10/10
... چو خنده در هوا کند

نشسته پشت بوته ای
کبوتری - سیه - سپید
بزیر پر سر و - ولی
چمن - چو رختخواب تر
بزیر پای بی پرش
...
ز گوشه ای - به ناگهان
زند به سنگ سخت خود
چو کودکی - تن نحیف
کبوتر از هراس و گیج
... بناگهان پرد هوا
، نشانده خنده بر روان
لبان کودک ِ دوان
، ولی خود از نشان سر
به بال زخمی اش - غمین
نگه به بچه می کند
رضا به درد خود - صدا
... چو خنده در هوا کند
سی و یکم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
2007/10/03
هان! شما ای آدمیزادگان

هان! شما ای آدمیزادگان
، تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت
! در اثبات آدمیزادگی
،وزان پس
،قضاوتمان خواهند کرد
قاضیانی با شمشیر آفتاب در دست
و غرش آذرخش در صدا
...
هان! شما ای آدمیزادگان
تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت
!در اثبات کرم نبودن
،وزان پس
،شکاری خواهیم بود
در پنجه های شکارچیانی از تبار عقاب
... که حتی مرگمان را به هیچ می انگارند
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش
2007/09/28
در زمهریر ِ بی افق

خرده می گیرید - خردشدگان را
بی آنکه خرد را - پشتوانهء حکمت بدانید
و عشق را - دستمایهء حرمت
...
گاهگاهی چنین می اندیشم که
، آیا سزاوار بودند هبوط را
آن برکهای رنگین - که پائیز را - فرش دستباف بودند
وان شاخه های منقش به نقشهای زندگی در پرده های سبز
که چشم را چشم انداز بودند - در زمهریر ِ بی افق
آیا ایستادن را سر انجامی جز نشستن نیست
تا خفتگانی بایستند به نوبت خویش
تا به رستخیز سلام دهد - دانه ای که در خاک است
از پس قطره قطره آب شدن
و در خویش فرو شدن - همچون برف
که آرام می گیرد در طغیان آفتاب
تا اصل بر درخشندگی باشد - نه در ذوب شدن
...
آری آری می دانم
که همچنان خرده می گیرید - خرد شدگان را
بی آنکه - خرد را - پشتوانهء حکمت بدانید
و عشق را - دستمایهء حرمت
.......
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
2007/09/23
پس از آغاز

پس از آغاز
پس از آغاز - باور کن
همیشه - پس از آغاز - باور کن
باور کن که هیچ باوری پایدار نیست
مگر پس از آغاز
همچون غذائی - که در دهانت باشد
و یا همچون خون - در رگهایت
نه همچون باد - در مشتهایت
...
! دوست باورمند من
! هان - شما ای معتقدان شیفته و شیدا
گر چه همچون طلوع هر روزهء آفتاب - باورتان دارم
، اما باور کنید که خانهء باورتان
چونان گلبرگی است بزیر رگبار
یا همچون کلبهء خیال من
در مسیر بارانی سیل وار
آری - آری دوست باورمند من
فقط - بله فقط - پس از آغاز - باور کن
شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
2007/09/21
دلآهنگ

2007/09/19
آبی ترین آسمان جهان
2007/09/18
پرسشهای رنگین
2007/09/16
ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم

ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم
... نسیمی سرد - در راه است
، بجز زاغی که می خواند
تک و تنها - به راغ ِ زرد پائیز
کسی هم نیست پیدا
بجز آهی
کسی هم نیست - در راه
...
دوباره یک جهان رویا
و دریائی خیال ِ آبی ِ شیدا
دوباره سبزی ِ امیدواری
به دیدن - در افقهای صحاری
دوباره این من و این کوه ِ پندارم
... که کبکی می خرامد در نگاهش
تنم اما - چه می لرزد
نسیمی سرد - در راه است
...
مرا ای گرمی ِ روزان ِ یاری
! مرا دریاب - گاهی
ترا من چون خیال ِ صبح - خواهم
ترا چون آتشی - من می نوازم
! مرا دریاب - گاهی
مرا - ای گرمی ِ روزان ِ یاری
... نسیمی سرد - در راه است
شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
2007/09/15
مرزهای آسمانی

تصورات فیروزه ای

نهالی بکار
بیاد هر پرنده ای که می میرد ،
نهالی بکار
فردا / جنگلی زنده خواهد شد
از پرواز عشق ،
بر فراز خاکی که مردمانش ،
بیاد پرندگان مرده / نهال می کارند
- و قدر پرواز را می دانند
آنهنگام که قفس ،
تنها واژهء موجود در فرهنگ لغات زبان مادری شان است !
آهای دوستی که فردا زاده می شوی
نهالی بکار !
نهالی بکارتا سرزمین ات ،
کویر ِ پرندگان ِ در پرواز نباشد ...
امرداد 1386
فرهاد عرفانی - مزدک
2007/09/14
صدای مولوی در مثنوی ام

فرهاد عرفانی – مزدک
ز ِ هَر منظر که می بینم
کسی اِستاده بر کوهی
(( هرات و بلخ و کابل – یا که شیراز... ))
کسی از جنس خورشید
درخشان در طلوعی
و یا چونان بدخشان
تلأ لو در سبوئی
شراب سرخ نابی
ز باغ شعر ناصر (1
من آن مستِ خرابِ شهدِ شرقم
که بانگش هر سحر – از عشق – پیداست
بخوان افغانی ام، ایرانی ام، تاجیک یا ... یاس
نگاه ِ آدمی بر آدمیت
صدای مولوی – در - مثنوی ام
ز هر منظر که می بینم
پیام ِ روح ِ پامیر
غزلخوان بر جبین ام
دماوندم، دنا، یا پنجشیر
نوای زندگانی
من آهنگ ِ بلند ِ این زمینم
نگاه ِ آدمی بر آدمیت
ز خیام ام نگر ایمان و دینم
................................................................
((1)) : منظور از ناصر، حکیم ناصر خسرو قبادیانی، است
شهریور هزار و سیصد و هشتاد وشش









